خرید بک لینک
1- کلاس گیتار من به دلایل زیاد جمعه هاست. یعنی دقیقا روزی که همه تعطیلن و دنبال تفریحاتشون، من باید برم کلاس. که البته نکات مثبت زیادی هم داره. اما خب امروز نرفتم. چرا؟! چون هیچی بلد نبودم. به استادم گفتم: تا وقتی این تمریناتی که به من دادی اوکی نشه و یاد نگیرم نمیام. اونم درکمال تعجب قبول کرد!!!! حالا باید بشینم اونقدر تمرین کنم تا شاید هفته ی بعد بتونم جبران کنم. 2- هفته ی دیگه سالگرد عزیزجونمه. دلم برای مادربزرگ هام خیلی تنگ شده! قدر مادربزرگ هاتون رو بدونید.3- جناب برادر یه ماه پیش گفته بود که باید یه بار مفصل باهم صحبت کنیم. گفت 30 دی بیا تا با هم حرف بزنیم. بهش گفتم حتی اگه من یادم بمونه تو یادت می ره. و یادش رفت و هنوز هم یادش نیومده! :))))4- تولد جناب برادر بود. کادوش رو که بهش دادم فکر می کنین چی گفت؟!گفت: ول کن این مسخره بازیا رو!یعنی واقعا محبت بین ما موج می زنه!البته تشکر هم کرد. :)پ ن: انتظار یه عکس العمل ملایم تر رو داشتم. :| هرچند جناب برادر همیشه متفاوته و این عکس العمل اصلا دور از انتظار نبود! :|5- برادر جان جدیدا عاشق یه دختره شده. البته این علاقه دو طرفه ست. نگرانم

برچسب: نویسنده: ماهان اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:19

خیلی سخت دارم تلاش می کنم تا توی این پست غر نزنم و اعصابتون رو خرد نکنم! :|

برچسب: نویسنده: ماهان اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:19


فقط اومدم که ازت تشکر کنم خدا جون!

مرسی که هستی و مرسی که اینقدر مهربونی!

برچسب: نویسنده: ماهان اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:19

خانم روانپزشک برای این روح سرگردان و آشفته قرص و دارو تجویز کرده و گفته که نگران قرص ها نباشم و اعتیادآور نیستند و بعد از مدتی تعدادشون کمتر می شه و باید کمی صبوری کنم.دیروز که دارو ها رو گرفتیم من بی خیال و خوشحال بودم و انگار نه انگار که همین حالا یه عالمه قرص و دارو دارم و معده ی مبارک هم عصبی شده و نفخ کرده! انگار که کرخت شده بودم! ولی هرچی می گذره از شدت این کرختی و بی حسی کم می شه و رو این موضوع حساس تر می شم. هضمش برام سخت تر می شه! حالا حتی دوست ندارم کسی قرصامو ببینه. دوست ندارم اطرافیانم بفهمن مجبور شدم بخاطر این موضوع قرص بخورم. نمی خوام نصیحت هاشون شروع بشه که قرص نخور، ضرر داره، اعتیاد داره، خوب نیست و...! یا مث دو سه سال پیش که تومدرسه حالم بد شد با احتیاط و دلسوزی رفتار کنن وفکر کنن نمی همم! اما خب امشب دایی جان و زندایی فهمیدن و زندایی خیلی دوستانه گفت: " قرصاتو نخور دیگه، با دمنوش خودتو آروم کن. " خنده م گرفته بود؛ بهش گفتم:"  این دمنوش ها و عرقیات رو قبلا امتحان کردم، هیچ تاثیری رو من نمی زاره. "خواستم بهش بگم: کار من از دمنوش و گل گاوزبو

برچسب: نویسنده: ماهان اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:19

" ... آینده به دست الله نوشته شده بود، و هر آن جه به دست او نوشته می شد، برای خیر انسان بود. "



- کتاب «کیمیاگر» ، پائولو کوئیلو.

برچسب: نویسنده: ماهان اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:19

میدونم این چندوقته دارم چرت وپرت می گم اینجا، و حوصله تون رو سر می برم اما این وبلاگ رو ساختم برای این که بتونم حرفامو راحت  بزنم! پس معذرت می خوام اگه ناراحتتون می کنم! 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب: نویسنده: ماهان اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:19

فکر کنم این قرصایی که می خورم هیچ اثری نداره جز این که نسبت به خوابیدن کاملا بی میلم می کنه! تا جایی که الآن به زور چشامو باز نگه داشتم ولی دوس ندارم بخوابم! :|

برچسب: نویسنده: ماهان اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:19

1ـ یه عالمه حرف نگفته دارم، در واقع بهتره بگم غر غر نگفته. مثلا یکیش این که احساس می کنم این قرصا نه تنها هیچ تأثیری نداره بلکه بیشتر افسرده م می کنه. تا جایی که امشب داشتم با خودم فکر می کردم یا همه چی درست می شه یا بالاخره خودمو می کشم.2ـ عمه جان دیشب نشست و یک ساعت از زندگی سختی که داشته برام گفت و کلا اعصاب منو قهوه ای کرد! هنوز که هنوزه سرتاپای روحم قهوه ایه!3ـ من اصلا خریدکردن رو دوست ندارم! یعنی مثلا اگه یکی بخواداذیتم کنه بایدبهم بگه بیا با هم بریم خرید! ولی امروز با دخترعمه رفتم خرید! چرا؟! چون فکر کردم شاید بیرون رفتن برام بهتر باشه و از این حال و هوا بیام بیرون. برخلاف خریدهای دیگه ای که رفتم با این که خیلی طول کشید اما بهم بد نگذشت. ( نمی دونستم می تونم اینقدر صبور باشم. )4ـ باید دوباره برم پیش این روانپزشکه نوبت بگیرم و بهش بگم یا یه چیزی بده که حالم خوب شه یا اگه خودمو کشتم خونم گردن توئه! واقعا دیگه تحمل این حد از نگرانی و اضطراب رو ندارم! 5ـ یکی بیاد منو ببره مشهد!دلم برا آقا تنگ شده!!! می خوام برم پیشش بهش بگم مگه قرار نبود هوامو داشته باشی؟!؟!؟!6ـ با همه ی این احوال:خ

برچسب: نویسنده: ماهان اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:19

دارم به سمت مسیری می رم که تهش جنونه! خدا نجاتمون بده!

برچسب: نویسنده: ماهان اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:19

بالاخره تصمیم گرفتم قالب وبلاگو عوض کنم! :) قشنگ شد؟!

برچسب: نویسنده: ماهان اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:19

صفحه بندی